هنوز زنده ایم...

1398/10/7


هنوز زنده ایم... دیماه سال ۹۷ با شهادت یاران قدیم پروازیم در سانحه ی تلخ بوئینگ ۷۰۷ نیروی هوایی ارتش سنگینی داغ ناگاهی قلبمان را افسرد... و تکرار وداع تلخ دیگری در سانحه ی چهارم دیماه امسال با سقوط جنگنده ی میگ ۲۹ پایگاه هوایی تبریز در پرواز تست هواپیما، که در لحظه ی نوشتن این غمنامه هنوز از سرنوشت سرهنگ خلبان محمدرضا رحمانی در دامنه های سرد سبلان اطلاع دقیقی حاصل نشده است خاطره ی همه دوستان شهیدم را از سر دلتنگی ورق زد و به این بهانه دل نوشته ی سال گذشته را با بغض و اندوه، مرور و باز نشر کردم که: "هنوز زنده ایم..." تردید داشتم بنویسم یا نه، اما سکوت و تماشا هم سخت میشود وقتی از ساعاتی پس از سانحه دردناک و تلخمان، حرف و حدیثها و سوالات و قضاوتها و تشکیکهایی درباره ی ماموریت دوستان پرکشیده ام نمک بر زخمِ تازه و عمیقمان شد، بچه های پروازی نیروی هوایی عموما اهل ادا و تظاهر و ریا نیستند، سانحه کم ندیده اند، رفیق، کم از دست نداده اند، به خوبی میدانند سهم ریسک در پروازهای نظامی که تحریمشان چیز جدیدی نیست و چهل سال است در شدیدترین وضع ممکن بوده آنقدر بالاست که باید با چیزی فراتر از سواد و تمرین و تجربه اندوزی اراده ی پریدن کنند، اصلا اینها با فرض باور "یک به یک از جمع هم کم میشویم" جمع شده اند در گردانهای پرواز، خاکریزهایی که حتی پس از جنگ، جبهه ی همیشه فعال بازدارندگی و میدان عملیات در دوران صلح بوده است؛ همین دیروز که در قطعه خلبانان شهید بهشت زهرا برای تشییع و تدفین شهید محمد عبدلی عزیزمان منتظر بودیم، با رخت سیاه در کنار دوستان همیشه سبز پوش خلبانم کنار مزار شهدای سوانح متعدد سالهای گذشته، از ارژنگی و کاربر و یاوری و قوامی و مکی نژاد و فروزنده و رفعت نیا و شاه محمدی و کریمایی و بلورخانی و... قدم زدیم و از خاطرات خوش روزهای "حضور" تا خاطره تلخ روز "سقوط" در سوانح مختلف مرورشان کردیم و آهِ درد کشیدیم از این واقعیت که شهدای سانحه هفتصد و هفت، شهیدان اولینمان نبوده و آخرین هم نیستند... مصطلح است که کتابهای پروازمان را با خون نوشته اند، و مرگ، آخرین سطر نانوشته ی بسیاری از دستورالعملهای شرایط اضطراری پرواز است و برای خلبان (تازه در شرایط نرمال و بدون تحریم و تحدید) اولین اشتباه میتواند آخرین باشد... لذا اینجا که فرشاد (مهندس پرواز ۷۰۷ و تنها بازمانده ی سانحه) در مصاحبه اش گفت: "عاشقانه خدمت میکنیم و عاشقانه هم میمیریم"، ادا و اطوارِ سیاسیِ جلوی دوربین نبود؛ راست میگفت! بچه های پروازی نهاجا به معنای کلمه جان برکف زندگی میکنند. خانواده هایشان هم میدانند و با این اضطراب عجینند، اصلا "جان بر کف" بخشی از عنوان شغلی پروازیهای ارتش است و مرگ همیشه متداول ترین موضوع شوخیهایمان بوده... کمتر خلبان نظامی میشناسم که تجربه های جدّی خطر را خاطره نکرده باشد! بعد از همین تشییع شهدای اخیر که بهانه ی ناگواری بود برای تجدید دیدار دوستان گوارای خلبان، احوال پرسیهایمان با هم به سنت مالوف، همان طنز تلخی همیشگی بود که: #هنوز_زنده_ای؟ یکی از همین دوستانم که قبلا خلبان جنگنده بود و به تازگی تایپ عوض کرده و ترابری چی شده بود، موقع همدردی در آغوشم گرفت و گفت: "این یکیا هم رفتنُ طبق قانون احتمالات پرونده ما اومد بالاتر" اسم اینها سیگنال منفی نیست! اینها را مینویسم فقط و فقط برای اینکه بشود قدری آگاهانه تر قضاوت کنیم این عاشقانه بودن ها و عاشقانه رفتن های واقعی را... بویژه رسانه ها باید مسئولانه تر بنویسند، چون مردم حق دارند اگر اگر بی اعتماد شده باشند از بس بی اعتبار خبر شنیده اند! اما حرف آخر اینکه جمله ای که سرهنگ مهندس پرواز مهدوی، تنها بازمانده اعجازگونه سانحه ۷۰۷ از روی تخت بیمارستان و در حال و روزِ رفیق از دست داده گفت هم جای تامل بسیار داشت: "باید برم دنبال کار انجام نشده ای که بخاطر اون بازموندم" همه ی ما، مثل فرشاد، هنوز زنده ایم و انتهای فرصت بودنمان هم معلوم نیست! *باید برویم دنبال کار انجام نشده ای که رسالت بودن ما برای دنیای اطرافمان باشد...*

هنوز زنده ایم...

1398/10/7

هنوز زنده ایم... دیماه سال ۹۷ با شهادت یاران قدیم پروازیم در سانحه ی تلخ بوئینگ ۷۰۷ نیروی هوایی ارتش سنگینی داغ ناگاهی قلبمان را افسرد... و تکرار وداع تلخ دیگری در سانحه ی چهارم دیماه امسال با سقوط جنگنده ی میگ ۲۹ پایگاه هوایی تبریز در پرواز تست هواپیما، که در لحظه ی نوشتن این غمنامه هنوز از سرنوشت سرهنگ خلبان محمدرضا رحمانی در دامنه های سرد سبلان اطلاع دقیقی حاصل نشده است خاطره ی همه دوستان شهیدم را از سر دلتنگی ورق زد و به این بهانه دل نوشته ی سال گذشته را با بغض و اندوه، مرور و باز نشر کردم که: "هنوز زنده ایم..." تردید داشتم بنویسم یا نه، اما سکوت و تماشا هم سخت میشود وقتی از ساعاتی پس از سانحه دردناک و تلخمان، حرف و حدیثها و سوالات و قضاوتها و تشکیکهایی درباره ی ماموریت دوستان پرکشیده ام نمک بر زخمِ تازه و عمیقمان شد، بچه های پروازی نیروی هوایی عموما اهل ادا و تظاهر و ریا نیستند، سانحه کم ندیده اند، رفیق، کم از دست نداده اند، به خوبی میدانند سهم ریسک در پروازهای نظامی که تحریمشان چیز جدیدی نیست و چهل سال است در شدیدترین وضع ممکن بوده آنقدر بالاست که باید با چیزی فراتر از سواد و تمرین و تجربه اندوزی اراده ی پریدن کنند، اصلا اینها با فرض باور "یک به یک از جمع هم کم میشویم" جمع شده اند در گردانهای پرواز، خاکریزهایی که حتی پس از جنگ، جبهه ی همیشه فعال بازدارندگی و میدان عملیات در دوران صلح بوده است؛ همین دیروز که در قطعه خلبانان شهید بهشت زهرا برای تشییع و تدفین شهید محمد عبدلی عزیزمان منتظر بودیم، با رخت سیاه در کنار دوستان همیشه سبز پوش خلبانم کنار مزار شهدای سوانح متعدد سالهای گذشته، از ارژنگی و کاربر و یاوری و قوامی و مکی نژاد و فروزنده و رفعت نیا و شاه محمدی و کریمایی و بلورخانی و... قدم زدیم و از خاطرات خوش روزهای "حضور" تا خاطره تلخ روز "سقوط" در سوانح مختلف مرورشان کردیم و آهِ درد کشیدیم از این واقعیت که شهدای سانحه هفتصد و هفت، شهیدان اولینمان نبوده و آخرین هم نیستند... مصطلح است که کتابهای پروازمان را با خون نوشته اند، و مرگ، آخرین سطر نانوشته ی بسیاری از دستورالعملهای شرایط اضطراری پرواز است و برای خلبان (تازه در شرایط نرمال و بدون تحریم و تحدید) اولین اشتباه میتواند آخرین باشد... لذا اینجا که فرشاد (مهندس پرواز ۷۰۷ و تنها بازمانده ی سانحه) در مصاحبه اش گفت: "عاشقانه خدمت میکنیم و عاشقانه هم میمیریم"، ادا و اطوارِ سیاسیِ جلوی دوربین نبود؛ راست میگفت! بچه های پروازی نهاجا به معنای کلمه جان برکف زندگی میکنند. خانواده هایشان هم میدانند و با این اضطراب عجینند، اصلا "جان بر کف" بخشی از عنوان شغلی پروازیهای ارتش است و مرگ همیشه متداول ترین موضوع شوخیهایمان بوده... کمتر خلبان نظامی میشناسم که تجربه های جدّی خطر را خاطره نکرده باشد! بعد از همین تشییع شهدای اخیر که بهانه ی ناگواری بود برای تجدید دیدار دوستان گوارای خلبان، احوال پرسیهایمان با هم به سنت مالوف، همان طنز تلخی همیشگی بود که: #هنوز_زنده_ای؟ یکی از همین دوستانم که قبلا خلبان جنگنده بود و به تازگی تایپ عوض کرده و ترابری چی شده بود، موقع همدردی در آغوشم گرفت و گفت: "این یکیا هم رفتنُ طبق قانون احتمالات پرونده ما اومد بالاتر" اسم اینها سیگنال منفی نیست! اینها را مینویسم فقط و فقط برای اینکه بشود قدری آگاهانه تر قضاوت کنیم این عاشقانه بودن ها و عاشقانه رفتن های واقعی را... بویژه رسانه ها باید مسئولانه تر بنویسند، چون مردم حق دارند اگر اگر بی اعتماد شده باشند از بس بی اعتبار خبر شنیده اند! اما حرف آخر اینکه جمله ای که سرهنگ مهندس پرواز مهدوی، تنها بازمانده اعجازگونه سانحه ۷۰۷ از روی تخت بیمارستان و در حال و روزِ رفیق از دست داده گفت هم جای تامل بسیار داشت: "باید برم دنبال کار انجام نشده ای که بخاطر اون بازموندم" همه ی ما، مثل فرشاد، هنوز زنده ایم و انتهای فرصت بودنمان هم معلوم نیست! *باید برویم دنبال کار انجام نشده ای که رسالت بودن ما برای دنیای اطرافمان باشد...*

مشاهده
12